نویسنده: سهیلا شیبانی

کسی در دوردست‌ها

پرده‌ی گل‌ریز ‌آبی ریزنقش از پهنه عریض پنجره خود را جمع می‌کند   رگه‌های نازک نور خورشید بر فرش لاکی حجره بساط می‌کند   گل‌های برگ سوزنی در گلدانی به رنگ یاقوت برقله‌ی پایه‌ای درهم…

10 بهمن 1403 0 دیدگاه

به‌خاطر کندن گل سرخ

به خاطر کندن گل سرخ ارّه آورده‌اید؟ چرا ارّه؟ فقط به گل سرخ بگویید: تو، هی تو خودش می‌افتد و می‌میرد! #بیژن_نجدی   گل‌ سرخ ظریف و بی‌تکلف سبک‌روح است تحمل توگفتن ندارد او را…

10 بهمن 1403 0 دیدگاه

مشاعره با کلمات

زندگی میان واژه‌ها مرا شاعر کرده است مشاعره با کلمات خودِ شعر است واژه‌ها را قطار می‌کنم واژه‌های شاعرانه واژه‌های عاشقانه شکوفه، جنگل، رودخانه، امواج، دریا، ابر، آسمان، درخت، بادکنک، پروانه دلِ شکوفه شکوفا می‌شود…

7 بهمن 1403 0 دیدگاه

آرزوهای مدفون زیر آوار

مردمان به کوه خواهند زد. به غار خواهند رفت. بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد. ( فریدون مشیری) بشر کوچ خواهد کرد. شهرها سراسر آتش و دود  است. ابر سیاه و تیره بر فراز…

7 بهمن 1403 0 دیدگاه

آنافورای اگر می‌توانستم

اگر می‌توانستم جمله ساعت‌های دنیا شوم، می‌ساختم مثنوی، با تیک‌تاک ضربان قلبت.   اگر می‌توانستم همه‌ی گل‌های عالم شوم، می‌آراستم رنگ گلبرگ‎‌هایم را، با رنگ چشمانت.   اگر می‌توانستم آرش کمان‌گیر شوم، مرز هستی را،…

7 بهمن 1403 0 دیدگاه

دست‌گیری واژه‌ها برای شکوه‌باری

سال‌ها پیش بسیار شوق نوشتن داشتم، ولی فکر می‌کردم نویسندگی قریحه می‌خواهد که من ندارم. آن زمان وقتی اطلاعیه مسابقه مقاله‌نویسی را در تابلوی اعلانات دانشکده ‌می‌دیدم؛ افسوس ‌می‌خوردم که ای کاش من هم نویسنده…

6 بهمن 1403 0 دیدگاه

ساز نوشتن را کوک کنیم

گاهی از نوشتن ناامید می‌شوم. مخصوصن زمانی که مطالعه‌ام نَم می‌کشد و یکی از تکه‌های پازل نویسندگی* سرِ جایش قرار نمی‌گیرد، قلمم بیشتر خشک می‌شود. خاندن و نوشتن دوقلوهای افسانه‌ای هستند که دست در دست…

6 بهمن 1403 0 دیدگاه

مسافران خاموش، فروشنده داستان‌ها

پیرمرد دست‌فروش مترو، با مو و محاسن سپیدُ بلند توجه‌ام را ربود. انگار چشمان رنگی و جذابش پر از داستان‌های ناگفته، رنج‌ها و شادی‌های فراموش‌شده بود. با لبخندی آرام به مسافران می‌نگریست و می‌کوشید اجناسش…

6 بهمن 1403 0 دیدگاه

رهایی می‌سازد، جبر می‌چزاند

روزهای فرد، ساعت هشت صبح آب درمانی دارم. گاهی تنبلی و خواب‌ چیره می‌شود. اما روزهای زوج از ساعت شش صبح سرحال و قبراقم. زمان شاغلی هم روزهای تعطیل بیدار‌تر بودم و فکر می‌کردم مربوط…

27 دی 1403 0 دیدگاه

قصه قاپیدن امنیت

در یکی از خیابان‌های خلوت شهر در حال رانندگی بودم. ناگهان خانمی را دیدم که می‌دوید. چند قدم جلوتر جوانی هم درحال دویدن بود. اول دوهزاریم نیافتاد. بعد که جوان پرید ترک موتور پرسه‌زن در…

26 دی 1403 0 دیدگاه