سالها پیش بسیار شوق نوشتن داشتم، ولی فکر میکردم نویسندگی قریحه میخواهد که من ندارم.
آن زمان وقتی اطلاعیه مسابقه مقالهنویسی را در تابلوی اعلانات دانشکده میدیدم؛ افسوس میخوردم که ای کاش من هم نویسنده بودم و میتوانستم در این مسابقات شرکت کنم.
در جلسه ارائه مقالات حاضر میشدم و با حسرت گوش میدادم. آنها با صدای بلند و حرکات موزون دست، با بکاربردن کلمات قُلمبه سُلمبه که معمولن معانی آنها برایم قابل درک نبود، مقالاتشان را قرائت میکردند.
حال که با مدرسه نویسندگی آشنا شدم، دریافتم که آن مقالات فقط سالاد کلمات بودند. اندیشهای را منتقل نمیکردند. ظاهری زیبا داشتند؛ شنونده را وجد میآوردند، اما از درونمایه ژرفی برخوردار نبودند. مضامین و مفاهیم عمیقی در آنها گنجانده نشده بود.
و امروز که باری دیگر به کتاب «بهتر بنویسیم، رضا بابایی» سری زدم. دیدم سادهنویسی از اصول اولیه نویسندگی است. چرا دنبال واژههایی باشیم که خواننده را برای درک آن به زحمت بیاندازیم. البته گسترش دایره واژگان به انتقال مضمون و زیبایی متن کمک میکند، اما تمام نویسندگی در آن جا ندارد.
نویسنده باید بتواند با سادهترین کلمات عمیقترین مفاهیم را به خواننده منتقل کند. به قول استاد بابایی «سادهنویسی، شیوا بودن عبارتها و روشن بودن معانی است؛ به گونهای که مقصود نویسنده بیدرنگ در ذهن خواننده نقش بندد و این حال با فخامت و استواری و شکوهباری سخن، هرگز منافات ندارد.»
