خانواده ثروتمند برخورد خوبی با پدرم نداشتند،. دائم غُر میزدند که میوههای باغ چنین است و چنان است. آفت زدهاند و خوب رسیدگی نمیشوند. چرا پرتقالها آبدار نیستند؟ چرا سیبها لکه دارند؟ آن روز هم پدر ناراحت گوشهی اتاق نمور نشسته بود و فکر میکرد. من هم شروع کردم به خواندن رمان «چهره پنهان». این رمان را مارگارت آتوود نوشته است. گریس مارکس پسر شجاع و جسوری است. او را دوست دارم. بالاخره توماسکینیز و همسر باردارش نانسی مونتگومری را کشت. نمیدانم. شاید جنون آنی بوده است. یا تحت فشار شرایط سخت قرار گرفته است. در زدند. دو مامور انتظامی بودند. من و پدرم را بردند. بعدها اسلحه را با اثر انگشت من در چاه باغ پیدا کردند.
