پیرمرد دستفروش مترو، با مو و محاسن سپیدُ بلند توجهام را ربود. انگار چشمان رنگی و جذابش پر از داستانهای ناگفته، رنجها و شادیهای فراموششده بود. با لبخندی آرام به مسافران مینگریست و میکوشید اجناسش را بفروشد. از منِ پیرمرد هم چیزی بخرید.
نگاهش عمیقتر از هر کالایی بود. چشمهایش فراتر از دیدهها، میدید. قدمهایش آرام و محکم میدوید.
باهاش همکلام شدم. میگفت، پنجاه سال پیش در فیلمی بازی کرده است. شعر میخاند و اهل دانش بود.
با گذر مسافری خسته و بیتفاوت از مقابلش، همچنان نگاه آرام و خیرهاش را حفظ میکرد. شاید در این شلوغی، کسی عمق نگاهش را دریابد.
