صفحه اصلی > پاره‌نویسی‌های من : مسافران خاموش، فروشنده داستان‌ها

مسافران خاموش، فروشنده داستان‌ها

پیرمرد دست‌فروش مترو، با مو و محاسن سپیدُ بلند توجه‌ام را ربود. انگار چشمان رنگی و جذابش پر از داستان‌های ناگفته، رنج‌ها و شادی‌های فراموش‌شده بود. با لبخندی آرام به مسافران می‌نگریست و می‌کوشید اجناسش را بفروشد. از منِ پیرمرد هم چیزی بخرید.

نگاهش عمیق‌تر از هر کالایی بود. چشم‌هایش فراتر از دیده‌ها، می‌دید. قدم‌هایش آرام و محکم می‌دوید.

باهاش هم‌کلام شدم. می‌گفت، پنجاه سال پیش در فیلمی بازی کرده است. شعر می‌خاند و اهل دانش بود.

با گذر مسافری خسته و بی‌تفاوت از مقابلش، همچنان نگاه آرام و خیره‌اش را حفظ می‌کرد. شاید در این شلوغی، کسی عمق نگاهش را دریابد.

مقالات مرتبط

دست‌گیری واژه‌ها برای شکوه‌باری

سال‌ها پیش بسیار شوق نوشتن داشتم، ولی فکر می‌کردم نویسندگی قریحه می‌خواهد…

ساز نوشتن را کوک کنیم

گاهی از نوشتن ناامید می‌شوم. مخصوصن زمانی که مطالعه‌ام نَم می‌کشد و…

رهایی می‌سازد، جبر می‌چزاند

روزهای فرد، ساعت هشت صبح آب درمانی دارم. گاهی تنبلی و خواب‌…

دیدگاهتان را بنویسید