همیشه لبخند می‌زد

کلیدم را  انداختم. وارد خانه شدم. روی کاناپه‌ی وسط سالن دراز کشیدم. با موسیقی همراه شدم. در رویای خود او را دیدم. دستانش داشتند زیر موهای بلند و طلایی‌اش می‌لولیدند. داشت با هیجان رخدادهای محل کارش را تعریف می‌کرد. لبخند بر لبانش محو نمی‌شد. به خود آمدم. به یاد آوردم. که او، دیگر نیست. بی‌هیچ مرا ترک کرده بود. رفتم سراغ کمد آلبوم‌ها. خاطرات را در لابلای عکس‌ها مرور کردم. در دل برف آتشی افروختم. خودم را گرم کردم. همه خاطرات را سوزاندم. لب‌های پرلبخندش، آخرین صحنه‌ای بود که در آتش سوخت.

«پست قبلی

پست بعدی»

مقالات مرتبط

چه فراق طولانی

بهار از راه رسید. قلب کوچکش تاپ‌تاپ می‌زد. زمان وصال فرا رسیده…

راه‌حل عجیب

خانواده ثروتمند برخورد خوبی با پدرم نداشتند،. دائم غُر می‌زدند که میوه‌های…

دیرش شده بود

عقربه‌های ساعت پایان کار را نشان می‌داد. دیرش شده بود. اپلکیشنِ حرکت…

دیدگاهتان را بنویسید