قسمت اول | عملیات شب
گوشهی چادرش روی زمین میکشید. موهای ژولیدهاش از کنار روسری مشکیاش با حرکت سرش اینور و اونور میرفت. چشمان سرخش دو دو میزد. دنبال امنیت میگشت. دستهایش را بیقرار به هم میفشرد، انگار چیزی را میخواست به زور نگه دارد که از دستش نرود. خطهای عمیق صورتش نشان از غمی بزرگ داشت. از کنار نگهبانی گذشت. با صدایی شکسته، مثل صدایی که مدتها در گلو حبس شده باشد سراغ اتاق رییس را گرفت.
آخرین راهرو، سمت چپ، آخرین اتاق. با قدمهایی لرزان راهروها را طی کرد. روبروی درب اتاق ایستاد. لبهای خشکیدهاش را زبان زد. کمی تأمل کرد تا ضربان قلبش آرام شود. با نوک انگشتانش در را کوبید.
صدایی خشن و کلفت انگار از ته چاه بیرون میآید، جواب داد: بله. آرام و مردد لای در را باز کرد. مردی چاق و سیه چُرده، با لبانی درشت و چشمانی از حدقه جَسته، روی صندلی فلزی رنگورو رفتهای لمیده بود. یک میز فلزی با چهار پایه شبیه به تختهای آهنیِ شبهای تابستانیِ در وسط حیاطها، جلویش ولو بود. پر از کاغذ و پوشه.
رییس پلیس سرش در یکی از این پوشهها، چیزی میخواند. بدون اینکه سرش را بلند کند گفت: بله.
زن مِن مِن کنان با دهان خشکیده و صدای لرزان: آقای پلیس. دخترم، دخترم، برنگشته.
– از کجا برنگشته.
+ از مدرسه. صبح از خونه زده بیرون. دیگه برنگشته.
– به مدرسه رسیده؟
+ بله آقای پلیس.
– از مدرسه خارج شده؟
+ بله آقای پلیس.
– مدرسه تا منزل چقدر راهه؟
+ نیم ساعت با پای پیاده آقای پلیس.
– اینقدر نگو آقای پلیس. پیاده مییاد؟
+ بله
– در مسیر کسی اونو ندیده؟
+ نه
– سراغش رو از مدرسه گرفتی؟
+ بله. گفتن تا زنگ آخر مدرسه بوده. با بقیه بچهها از مدرسه زده بیرون.
– همراهی داشته؟
+ تا سر باغ با دوستاش بوده. بعد مسیرشون از هم جدا شده. باید از دو تا باغ رد میشد، تا به خونه میرسید.
قسمت دوم | عملیات شب
آسمان بغض داشت. ابرهای سنگین و خاکستری در هوای پاییزی دل را میبُرد. بوی تند و نمدار زمینهای تازه شخمخورده مشام را میآراست. کفشهایش برگهای خشکیده را میلهید و با صدای خشخش، قدم به قدم جلو میرفت. چشمانش ردیفهای منظم درختان سیب و گلابی را میپایید. میوههای نیمهرسیده زیر نور کمجان خورشید برق میزد. صدای زمزمه باد میان شاخههای درختان میپیچید و برگهای زرد و نارنجی را با خود میرقصاند. باغ با دیوارهای کوتاهش در سکوتی سنگین و مرموز غرق بود.
جناب سروان دستش را به کلاهش برد و کمی جلوتر رفت. درِ ورودی باغ، یک درِ چوبی قدیمی با میخهای زنگزده که انگار سالهاست در همانجا ریشه دوانده باشد، پیش رویش نمایان شد. در نیمهباز بود و با فشاری ملایم گشود. صدای قیژ قیژش در فضا پیچید. باغ مثل دنیای دیگری بود، پر از خاطراتی که در لابهلای شاخهها مخفی بودند.
چند قدمی که رفت، چشمش به پیرمردی افتاد که زیر سایه درخت سیب، روی چهارپایهای چوبی نشسته و با آرامشی عجیب به دوردست خیره بود. جناب سروان بعد از چند لحظه مکث، با قدمهای آهسته نزدیک شد. لبخندی به لب آورد، اما چیزی در نگاهش همچنان جدی و پیگیر بود.
«سلام حاجی، خسته نباشید. باغ قشنگی دارید، خدا برکت بده.»
صدا، فضای ساکت باغ را شکست. پیرمرد آهسته سرش را بلند کرد، نگاهی کوتاه به سروان انداخت و با صدای خشدار و آهسته گفت:
«سلام آقا. ممنونم، قابل نداره. مبارک صاحبش. فرمایشی داشتید؟»
لحظهای سکوت میانشان سایه انداخت؛ سکوتی که انگار هر دو نفر را درگیر کرده بود. سروان دستش را روی کمربندش گذاشت و مستقیم به چشمان مرد نگریست:
«چند وقته اینجا کار میکنی؟»
پیرمرد که با مرتب کردن کلاه کهنهاش با دست پینهبستهاش، چروکهای دور چشمش بیشتر نمایان شد، نگاهی کوتاه به باغ انداخت و گفت:
«پنج سالی میشه، آقا.»
سروان با کمی مکث گفت:
«پس اهالی روستا رو خوب میشناسی؟»
پیرمرد شانهای بالا انداخت و گفت:
«کم و بیش، آقا. بعضی رو بیشتر میشناسم، بعضی رو فقط از دور.»
باد ملایمی شاخههای بالای سرشان را تکان داد و سایهای کوتاه روی صورت پیرمرد افتاد. سروان سرش را به سمت باغ برگرداند و پرسید:
«غریبهای این چند روزه، این حوالی ندیدی؟ کسی که اینجاها بگرده؟»
پیرمرد اخم کمرنگی به چهرهاش انداخت، دستش را به زمین خراشید و بعد از چند لحظه سکوت، انگار که در دلش خاطرات را زیرورو میکرد، به آرامی لبهای خشکش را تکاند:
«غریبه؟ نه، آقا. کسی رو ندیدم که اینجا غریبه باشه.»
سروان اندکی مردد ماند و سپس مستقیم به چشمهای پیرمرد خیره شد:
«صاحب باغ کیه؟ کجاست؟»
پیرمرد با دست به سمت درختان اشارهای کرد و گفت:
«مرادخان رو میگید؟ شهر زندگی میکنه. با رسیدن میوهها، ماشین و کارگر میاره، بار میزنه و میبره شهر.»
سروان نگاهش را به زمین انداخت، بعد به آرامی سرش را تکان داد. دوباره به باغ خیره شد، به انبوه درختانی که در تاریکی هوای پاییزی محو بودند. نسیم سردی که از لابهلای درختان میوزید، حس ناامیدی خفیفی را به همراه داشت.
«میتونم نگاهی به باغ بندازم؟»
پیرمرد با دستش به طرف باغ اشاره کرد، نگاهش حالتی از رضایت و بیتفاوتی داشت:
«بفرمایید، هر جا که خواستید بروید. باغ مال شماست.»
سروان به درختان پیشرو نگاهی کوتاه انداخت. صدای قدمهایش دوباره روی برگهای خشکیده پیچید، انگار که هر قدمش او را به سوی حقیقتی پنهانتر میبرد.
قسمت سوم | عملیات شب
صدای توقف ماشینی از پشت درِ باغ شنیده شد. آقاتقی سریع خودش را به بیرون باغ رساند. ارباب مراد با ماشین مدل بالایش که کمتر پیش میآمد چشم روستاییان به چنین ماشینی بیوفتد، پیاده شد.
«آقا خیر باشه. از این ورا. وقت برداشت نشده هنوز.» صدایش مثل همیشه آرام و بیتفاوت بود، اما چشمهایش خبری داشت که ارباب هم به روشنی درکش نمیکرد.
«برای برداشت نیومدم. اومدم به باغ سر بزنم.»
آقاتقی متعجب از کار اربابش که هیچ وقت عادت نداشت غیر از فصل برداشت به باغ سر بزند و حتی بوی خاک مرطوب هم برایش غریب بود، با تمجمج گفت:
«قدمتان بر چشم آقا. قدم رنجه فرمودید.»
مرادخان وارد باغ شد. دوروبر باغ را وارسی کرد. پایش به یک قوطی کنسرو ماهی گیر کرد. با لگد آنرا پرت کرد. قدم به قدم میان درختها را گشت. آب پای درختان را دید. شاخهای را کنار زد و زیرش را دقیق با انگشتان پا زیرورو کرد.
به انبار ته باغ سر زد. قفلش را دقیق تکان داد. انگار دنبال اثری میگشت. سراغ گلخانه رفت. قلمهها را وارسی کرد.
«تلمبهها سالمن؟ کار تعمیراتی ندارن؟»
«سالمن آقا، حواسم به همه چیز هست. تا خراب بشن جَلدی یا خودم یا تعمیرکار میارم. خیالتون راحت.»
بدون اینکه نگاهش را به کارگر بدوزد، زیر لب گفت:
«چند روزیه کسی نیومده اینجا؟»
مرد با لبخندی که مرادخان حسش کرد، جواب داد: «به جز شما، نه ارباب. اتفاقی افتاده؟» پاسخش ساده، اما از عمقش صدایی خفیف از دانستن میآمد.
او لحظهای درنگید. شک و دودلی به سراغش آمد. با تردید و اضطراب به کارگر نگاهی انداخت. با صدایی که میکوشید محکم باشد، گفت: «گوش کن، کاریت نباشه، فقط خواستم بدونم. اگه کسی از طرف پلیس اومد، میدونی که چی بگی، مگه نه؟»
پیرمرد، که سیگارش را آرام به لب میبرد، با نگاهی نافذ و آرام سری تکان داد: «همیشه همینه، ارباب. هرکی چیزی نمیدونه، چیزی هم نمیگه.»
حرفش برای ارباب سنگین افتاد. نفسش را بیاختیار حبس کرد. گویا منتظر توضیح بیشتری بود. ولی پیرمرد با همان لبخند قدیمی به زمین چشم دوخت و عجلهای برای گفتن نداشت.
ارباب خودش را به مشغولی زد. شاخههای درختان را چرخاند، گویی به دنبال میوهای رسیده باشد، اما در واقع نگاهش به چیزی نامرئی بود. انگار چیزی در عمق باغ انتظارش را میکشید. با خودش گفت: «پیرمرد، حواست باشه. یه موقع بعضی چیزا که نباید دیده بشن، اگه دیده بشن، ما رو به دردسر میاندازن.»
مرد، بیآنکه نگاهش کند، در حالی که زیر پایش را با کفش کهنهاش چال میکرد، لبخندی سرد زد و گفت: «ارباب، باغ همیشه رازاشو پیش خودش نگه میداره. منم همینطور. شما خیالتون راحت باشه.»
نگرانی چهرهی مرادخان افزون شد. لحظهای ماند و دستش را روی تنهی درخت گذاشت. چیزی روی دوشش سنگینی میکرد. نمیدانست که در دل پیرمرد همهچیز روشنتر از تصورش است. باغ هم رازهایش را آرام زیر سایهی درختانش دفن کرده بود، فقط برای کسانی که رازها را از پیش میدانستند.
قسمت چهارم | عملیات شب
شب بود. خاموشی و سکوتی سنگین همهجا را پر کرده بود. آقا تقی در اتاق نمورش، در گوشه سمت راست باغ، نزدیک درِ ورودی کپیده بود. در میانهی شب، سکوت با صدای دوری از اطراف درهم شکست. صدای خفیفی که از انتهای باغ میآمد، مثل وزش باد بود، اما بوی دیگری داشت.
آقا تقی در عالم خواب و بیداری ناگهان پرید و خود را به پنجره مشرف به باغ رساند. از دور سایههای سه مرد را میدید و پچ پچهایی را میشنید. در آن تاریکی چیزی قابل تشخیص نبود. نمیتوانست از اتاقش خارج شود، اما میدانست باید افراد آشنا باشند که بیپروا وارد باغ شدهاند. دقیقتر که شد، بیل و کلنگهایشان را دید. آنها به طرف قسمت تلمبه خانه میرفتند. دور شدند و دیگر نتوانست چیزی ببیند. با ورودشان به اتاقک، دیگر متوجه اتفاقات نشد. هنوز پشت پنجره بود که دید آن سه مرد با کلنگهایشان از باغ خارج شدند. سپس صدای دور شدن ماشین را شنید.
با خود گفت: «اینها چه کار میکنند؟ چه چیزی را در باغ پنهان کردند؟»
آقا تقی یادش آمد که چند روز پیش جناب سروان به باغ آمده بود و پرسشهای مشکوکانهای ازش پرسیده بود.
تصویرهایی از بچههای گم شده برایش تداعی شد. بچههایی که صبح از منازلشان خارج شدند و به مدرسه رفتند و دیگر بازنگشتند. در این لحظه، احساس خطر کرد. گویا حقیقتی هولناکتر از تصور، بر او آشکار شده بود.
در تاریکی شب، تصمیمی گرفت. باید از این راز پردهبرداری میکرد، اما چطور؟ چطور میتوانست از این ماجرا مطلع شود و چه کار میتوانست انجام دهد؟ دلش میخواست فریاد بکشد، اما ترس او را به سکوتی سنگین واداشته بود. در حالی که به باغ خیره شده بود، با خود گفت: «باید هر چه زودتر به حقیقت پی ببرم.»
از اتاقکش خارج شد و در تاریکی باغ نگاهی به اطراف انداخت. همهچیز ساکت بود، گویی خود باغ هم نفس نمیکشید. با گامهایی سبک اما هراسان به سمت تلمبهخانه رفت. نور مهتاب از میان شاخههای درختان عبور میکرد و بر چهرهٔ گرفته و شکاکش سایه میانداخت. وقتی به تلمبهخانه رسید، دستهای لرزانش را روی درِ نیمهباز آن گذاشت و به آرامی داخل شد. بوی عجیبی به مشامش رسید؛ بویی که با خاطرههای او درهم آمیخته بود و یادآور بوی سرد و خاموش گور بود. نور چراغقوهی کوچکی که همراه داشت، به سختی روی زمین خاکی اتاقک تلمبهخانه تابید. دیدن ردهای تازه و فرورفتگیهای سطح زمین او را متوقف کرد. آثار بیل و کلنگ روی زمین باقی مانده بودند؛ خطهایی کجومعوج که از وحشت یک عمل شتابزده حکایت داشتند.
او به یاد آمدن مرادخان به باغ افتاد، وقتی که چند روز پیش بیمقدمه ظاهر شده بود و نگاهی عجیب و سنگین به باغ داشت. پرسشهای مشکوکش که یکییکی در ذهن آقا تقی رژه میرفتند، حالا دیگر به نظرش عادی نمیآمدند. او به خوبی میدانست که چیزی عمیقتر و سیاهتر از انتظار در جریان است.
باید تصمیم میگرفت: فاش کردن این راز با چه بهایی ممکن بود؟ آیا میتوانست خطر را بپذیرد و به سروان اطلاع دهد؟ آیا جسارت داشت که در برابر ارباب مراد بایستد؟ همهٔ این افکار در ذهنش چرخ میزدند و در آن شب سرد، عزمش را جزم کرد؛ او باید حقیقت را روشن کند، حتی اگر هزینهاش را با جان خود بپردازد.
قسمت پنجم | عملیات شب
مرادخان، عرقریزان و نفسنفسزنان، خودش را به زیرزمین نمور و تاریک حوالی شهر میرساند. هوای آزمایشگاه سنگین و خفه است، بوی مواد شیمیایی و خون کهنه در هم آمیخته و حس تهوع را به او القا میکند. زیر نور سرد و لرزان لامپهای فلورسنت، جراحان با لباسهای آلوده به خون، مشغول جدا کردن اعضای بدن از پیکرهای بیجاناند. تجهیزات قدیمی، بعضی زنگزده و ناکارآمد، با لکههای خون خشکشده روی دستکشهای یکبارمصرف و سینیهای فلزی، روی میزهای نامرتب به چشم میخورد.
مرادخان، با دستهای لرزان، از میان ابزار و وسایل به هم ریخته عبور میکند. نگاه مضطربش را به سمت یکی از مردان ماسکپوش میاندازد و صدایش را پایین میآورد: «همه چیز رو جمع کنین. پلیس به باغ اومده. میدونستن دختره رو آخرین بار حوالی باغ دیدن. کارگر باغ رو هم سین جیم کردن. تازه فکر کنم دیشب که جنازهها رو دفن میکردیم تقی بیدار بود . اگه بویی ببرن که تو این زیرزمین چه خبره.»
یکی از جراحان، در حالی که فهرست مدارک و اسامی را در دست دارد، زیر لب زمزمه میکند: «هنوز چند بسته مونده. باید زودتر منتقل کنیم. فقط همین یه شب فرصت داریم.» مرد دیگری که مشغول بستن یکی از اعضای قطعشده در ظرف مخصوص است، سرش را بلند میکند و میگوید: «وسایل رو شستشو میدیم، ولی مدارک و لیستها باید بره زیر قفسههای آهنی. اگه یکی از این درها باز بشه، همهچی لو میره.»
مرادخان قدمی به عقب برمیدارد، نگاهی به دوربینهای امنیتی انداخته که به آرامی هر حرکت را ثبت میکنند و دوباره با صدای گرفته میگوید: «هیچ ردی نباید بمونه. پلیس دنبال یه نشونهس، و اگه ذرهای بویی از اینجا ببرن، همهمون زیر سؤال میریم. تقی رو هم باید ساکت نگه داریم.»
قسمت ششم | عملیات شب
حالا دیگر آقاتقی هم به اتفاقات باغ مشکوک شده بود. رفت و آمد آدمهایی که نمیشناسدشان، در نیمههای شب، وقتی خواب است. تصمیم گرفت موضوع را با پلیس در میان بگذارد. پلیس که خود نیز در پی کشف مجهولاتی بود، به کمک اطلاعات کارگر باغ توانست نقشهای برای زیر نظر گرفتن آنجا و حتی آزمایشگاه ترتیب دهد. تعقیب و بررسی ماشینهایی که در ساعات معینی به باغ میآمدند و آنجا را به قصد آزمایشگاه ترک میکردند، گرههایی را بازگشایی میکرد. این خودروها معمولاً در ساعات شبانه و در مسیرهای کمتردد خود را به باغ میرساندند، بیآنکه ردی از خود بر جای بگذارند.
یک شب، در میانهٔ سکوت و تاریکی، مأموران پلیس خودرویی مشکوک را در حال خروج از باغ مشاهده کردند. این بار تصمیم گرفتند از فاصلهای مطمئن، مسیر حرکت آن خودرو را دنبال کنند. ماشین مشکوک در مقابل آزمایشگاه توقف کرد و افرادی با سرعت از آن خارج شدند.
پلیس که این صحنهها را با دقت زیر نظر داشت، تصمیم گرفت عملیات تعقیب و شناسایی را با جدیت بیشتری دنبال کند. آنها از حرکات و چهرهها عکس گرفتند و بررسی های لازم را انجام دادند.
مردان سفید پوش در حال جابهجایی بستههایی سنگین به ماشینها بودند، یکی از کارآگاهان که از دور همهچیز را زیر نظر داشت، علامت آغاز عملیات را به تیم داد. در همان لحظه، صدای آژیر پلیس سکوت باغ را شکست و مردان که متوجه کمین پلیس شده بودند، سعی کردند با ماشینهایشان فرار کنند. اما پلیس از قبل جادهها را مسدود کرده بود و بعد از تعقیب و گریز طولانی، موفق شد ماشینها را متوقف و متهمان را دستگیر کند.
آقاتقی با نگرانی و لبخند تلخی از دور شاهد این ماجرا بود. آن شب، راز تاریک باغ برای همیشه فاش شد و پلیس توانست با کمک شجاعت او، یکی از بزرگترین شبکههای قاچاق اعضای بدن را کشف کند.
پایان
